رادمانرادمان، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

رادمان نقاش میشود....

                          برای دیدن بقیه عکسها لطفا به ادامه مطلب بروید .                      این عکسها مربوط 14 ماهگیت هست مامانی .سرم شلوغ بود الان گذاشتمشون.ببخش پسرم.     اینم نتیجه ......  اینجا  توی ماه 15 هستی.   ...
14 آبان 1391

رادمان و قلکش

سلام پسرم. یه روز که داشتم وسایلاتو جمع میکردم .متوجه شدم یکی از اونها هم قلکه هم ظرف جغجقه هات!!!!!!  منم رفتم کمی  پول آوردم و دادم دستت تا بندازی داخلش. اولش نتونستی اما بعد چند بار به کمک مامان موفق شدی .       انقد از این کار خوشت اومد ه بود که مامان رو ول نمیکردی . هی از اول پولاتو درمی آوردم و باز دوباره تو توی قلکت پس اندازشون میکردی.... این عکسها مربوط به 13 ماه و 20 روزگیته.        برای دیدن عکسها برین ادامه مطلب.  اینم یه سکه بزرگ واسه عکس گرفتن. (واریز پول)         فدات بشم که...
14 آبان 1391

شیطنت ها و بازیهای رادمان جونم -- سری 1

                     امروز میخوام عکسهای متفرقه پسرم رو  از 14 تا 15 ماهگیش بذارم.       حتما ًحتماً حتماً  ادامه مطلب برو .                           رادمان در حال بازی فکریه............ فضولی ....   هر چی میگم نکن ، نرو ، به خرجش نمیره ....   اینجا هم  چیزی از گوشی بابا چون نمونده (تا میندازه جلدش جدا میشه و ....) ...
14 آبان 1391

شیطنت ها و بازیهای رادمان جونم -- سری 2

                                                          برای دیدن عکسام به ادامه مطلب یه سر بزنین. اینجا میز رو به شدت تکون میدادی تا گلدون بلغزه و دست کوچمولوت به گل برسه !!! اینجا سر گرمت کردم به اسبت دست دادی. اینم داالی باریته مامانی.از پشت دیوار میای میگی دَد.   رادمان خرابکار.از دست تو دستمال ها رو کجا بذارم آخه .....
14 آبان 1391

عید های تلخ

سلام گل پسرم امروز که آمدم دیدم مامان نازی یکی از دوستان عید غدیر رو به من تبریک گفته .ممنونم از لطفش. راستش عزیز دلم عید غدیر از اونجایی که یکی از تلخ ترین عیدهای منه واسش پست نذاشتم. توی این عید سعید دایی علی مهربونت از پیش ما رفت پیش خدای مهربون..... امسال با تمام وجود جای خالیشوتوی عید قربان و عید غدیر حس کردیم. یعنی همه جا و همه وقت جاش خالیه ... عیدها دیگه واسمون بی معنیه .عید قربان صبح که از خواب بیدار شدم یک ساعت کنار تو گریه کردم چون یاد دایی علی افتادم طفلی تو هم بغض کرده بودی  و من بین گریه میخندیدم تا تو اشکت در نیاد. حتما با خودت میگفتی مامانم دیوونه شده !!!!  بابا جون هم گوسفند قربونی نکرد. یعنی کسی دل و ...
14 آبان 1391

پله نوردی رادمان فضول

      سلام شیطون مامان. رفته بودیم مهمونی  که این عکسها رو گرفتم. اونجا یه لحظه آروم نداشتی . دست به همه چی میزدی. جالب اینجاست که دیدی صاحب خونه قندهاشو از کجا برداشت. ما که مشغول صحبت بودیم رفته بودی تو آشپزخونه در کابینت قند ها رو باز کرده بودی و از توی قندون قند برداشته بودی !!!!!!!    ای فضول مامان.  بعدم مدام میخواستی از پله ها بالا بری. من و بابا حریفت نشدیم. خلاصه رفتی بالا و  واسه پایینی ها دست تکون دادی و یکم جیغ و بدو بدو .... بعدم که میخواستی بیای پایین از  2 متری دراز کشیدی  . هرچی میرفتی به پله ها نمیرسیدی و نِقش رو سر من می...
11 آبان 1391

سالگرد عقد

  دلت آبی تر از دریا عزیزم   به کامت گردش دنیا عزیزم   الهی دائما چون گل بخندی   بهارانت خوش و زیبا عزیزم.....     امروز مطالب پستم مطعلق به شوهر عزیز و مهربونمه... عزیزم سالگرد قمری عقدمون مبارک .  امروز سالگرد عقدمون، مصادف با ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه (س) هست.   فرهادم :    با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم. عاشقت نشدم که روزی از عشق خسته شوم. با تو عهد نبستم که روزی عهدم را بشکنم. همسفرت نشدم که روزی رفیق نیمه راهت شوم. همسنفت نشدم که روزی عطر نفسهایم را از تو دریغ کنم. و با یاد تو زندگی نمیکنم که روزی فر...
10 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به می باشد